تبليغاتX
آرامش قلبها
آرامش قلبها
کلیات زندگی

    چقدر هوا گرمه عجب سایه ای پیدا کردیم .خوب شد این هواپیما بود وگرنه !!!!!!؟؟؟؟

      جای شگفتی داره خدا یا حکمت تو رو شکر باید عبرت بگیریم !!!!؟؟؟

 

         تا حالا سگ باهوش و تیز پا دیده بودیم ولی اینجوریشو ندیده بودیم

Click to view full size image

       این مدلیشو دیدین .بیچاره گربه

         حیونی چقدر کوچیکه به نظر شما چند روزشه ؟؟؟





2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط فریبا  | 

پرنده
Click to view full size image

Click to view full size image

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط فریبا  | 

          این نداردها رد خور ندارد

خوشا آنکس که دردی به دنیاندارد

به دل دردامروز و فردا ندارد

ولی نه هر کس که بیغ است و بی درد

غم تو غم او غم ما ندارد

عجیبا که دارد یکی کاخ ده تا

یکی بهر خوابیدنش جا ندارد

یکی میکند روزو شب پول پارو

به ثروت در این ملک همراه همتا ندارد

یکی مثل من لات و مفلس و لیکن

بجز مهر میهن تمنا ندارد

یکی با کت و کفش ایتالیایی

یکی کفش نه بینوا پا ندارد

ندارد غم حفظ مال وحشم را

هر آنکس چون مال من مال دنیا ندارد

زبس خورده چون گاو چاقیده وآن یک

نخورده زبس نان دگر نا ندارد

تو را نیست قسمت بجز نان خالی

نخواهی نخور اینکه دعوا ندارد

به هر جا که رفتی نرو صدر مجلس

نشستن که پایین وبالا ندارد

یقینا نخواهد رسیدن به جایی

هر آنکس که سعی و تقلا ندارد

یکی را بود خصلت خوی زیبا

ولی در عوض روی زیبا ندارد

یکی را بود روی زیبا ولی او

به جز خوی بد در سراپاندارد

گروهی اسیر دلارند و جیره

فلان مرد که جیره تنها ندارد

به دل ذره ای مهر اسلام و میهن

فلان خائن بی سر وپا ندارد

چو پرسی زمن خصلت بوش گویم

جهان این چنین در فرد رسوا ندارد

کسی کو به عالم زخالق نترسد

یقین دان ز مخلوق پروا ندارد

مدان گرگ و سگ را به شارون برابر

که هیچ ربطی به آنها ندارد

شبی گفت میلاد با بچه میلاد

کلامی که تردید اصلا ندارد

تو را و مرا هست همتا و لیکن

یکی (تا) خداوند یکتا ندارد

هم از  اوست شیرینی شعر ما را

به ملک سخن قند و حلوا ندارد

                                                  میلاد

 

 
.. به نام او ..

داستان ليلي :
 
خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.
خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها  شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و
گفت: كاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.
ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن.
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي  بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام ...
   
 
                                                                                                                                             

                                                                     فرناز

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط فریبا  |